چگونه با معلولیت زندگی کردم؟ (2)

 

خوب، بعد از یکسال بدون اینکه بخونم تو رشته زبان داشگاه آزاد شرکت کردم آخه درس اختصاصی نداشت. که رشته مترجمی قبول شدم و شروع به تحصیل کردم. سال آخر بودم که آبان ماه عضو سایت اسپشیال شدم و از اونجا هم با پپر آشنا شدم که اولین دیدار ما تو نمایشگاه کتاب سال 88 بود. مرداد 88 عقد کردیم، اسفند رفتیم خونه خودمون، و پریسا دی ماه 89 به دنیا اومد. زندگی خوبی داریم. البته اگه دیگران بزارن. همش میپرسن کسی کمکتون میکنه؟ پریسا را چطور نگه میدارین؟ و از این چیزا که من به شدت از این موضوع ناراحتم چون دایما زندگیمون زیر ذره بین دیگرانه. یه نمونش را میگم رفته بودیم عروسی که من پریسا را گذاشتم رو زمین بخوابه آخه عادت نداره تو بغل باشه و وقتی یکم بیشتر از حد معمول بغلش میکنیم عصبی میشه و گریه میکنه. بعد یه مدت مامانم گفت پریسا را بده من ببرم اون طرف خنکتره. یکی از اقوام به مامانم گفت بچه را بگیر بغل خودت این نمیتونه تو بغلش نگه داره . منو میگید از عصبانیت شدم لبو.

/ 8 نظر / 5 بازدید
Masi

سلام عزیزم از این آدمای کم خرد و نادون همه جا هست.[اوه] بی سواد و نادونن. بی فرهنگ هم هستن. چهار تا سوال ازشون بپرسی خودشونو لو میدن زود!!![چشمک][نیشخند] صبور باش گلم. تو یکی از بهترین مادرای دنیایی.[گل][گل] دختر گلت رو هم ببوس.[ماچ][گل]

مرتضی

سلام آبجی خانوم.خوبی شما؟پریسا خانوم خوبه؟از طرف من لپش رو حسابی بکشید.(نکشید خودم میام می کشم [نیشخند]). متاسفانه از این جور افراد در جامعه زیاد هستن.شما باید صبوری به خرج بدهید.چون اگه بخواهید سر این موضوع عصبانی بشید با توجه به کثرت اینگونه افراد دائم العصبانی (واژه اختراعی خودم است) خواهید بود.[لبخند][گل]

آیدا

سلام هلیا جان واقعا که[عصبانی] ،خیلی از حرف اون فامیلتون عصبانی شدم. مطمئن هستم که شما و پپر عزیز جزو بهترین پدر و مادرها خواهید بود.

مرتضی

قرار بود باز هم به ما سر بزنید یادتون که نرفته!!!![چشمک][گل]

مرتضی

قرار بود باز هم به ما سر بزنید یادتون که نرفته!!!![چشمک][گل]

فریال امینا

ولشون کن انشالله که درپناه دهنده بی منت موفق باشین از قدرت کلمات دیگران استفاده نکن باید افق دیدشون عوض بشه[لبخند][گل]