چگونه با معلولیت زندگی کردم؟ (2)

 

خوب، بعد از یکسال بدون اینکه بخونم تو رشته زبان داشگاه آزاد شرکت کردم آخه درس اختصاصی نداشت. که رشته مترجمی قبول شدم و شروع به تحصیل کردم. سال آخر بودم که آبان ماه عضو سایت اسپشیال شدم و از اونجا هم با پپر آشنا شدم که اولین دیدار ما تو نمایشگاه کتاب سال 88 بود. مرداد 88 عقد کردیم، اسفند رفتیم خونه خودمون، و پریسا دی ماه 89 به دنیا اومد. زندگی خوبی داریم. البته اگه دیگران بزارن. همش میپرسن کسی کمکتون میکنه؟ پریسا را چطور نگه میدارین؟ و از این چیزا که من به شدت از این موضوع ناراحتم چون دایما زندگیمون زیر ذره بین دیگرانه. یه نمونش را میگم رفته بودیم عروسی که من پریسا را گذاشتم رو زمین بخوابه آخه عادت نداره تو بغل باشه و وقتی یکم بیشتر از حد معمول بغلش میکنیم عصبی میشه و گریه میکنه. بعد یه مدت مامانم گفت پریسا را بده من ببرم اون طرف خنکتره. یکی از اقوام به مامانم گفت بچه را بگیر بغل خودت این نمیتونه تو بغلش نگه داره . منو میگید از عصبانیت شدم لبو.

+ هلیا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٥
comment نظرات ()