چگونه معلول شدم

 

میخوام از معلولیتم بنویسم. 30 ماهه که بودم یه روز از پله های طبقه دوم میفتم فرداش هم همینطور این افتادنه که به روز سوم میکشه تب شدیدی تمام وجودمو میگیره. بعد که منو میبرن دکتر تشخیص دکتر محترم سرماخوردگی بود و به تبع آن یه آمپول پنی سیلین. خوب بعد از اون هم یه سال دراز به دراز افتادن تو رختخواب. بعد از یه سال تازه شروع میکنم به از دیوار گرفتن و بلند شدن ، تاتی تاتی راه رفتن و باز هم یک سال دیگه میگذره تا میتونم نم نمک راه برم. دکترا هم گفته بودن خوب که نمیشه اما شرایطش رفته رفته بهتر میشه. همه این اتفاقا تو سال 62 و 63 میفته یعنی زمان جنگ که بیشتر خدمات پزشکی اگر هم بود برای مجروحین جنگی استفاده میشد. تحریمها هم که کارها را سخت تر میکرد. به همین خاطر من خودمو جانباز میدونم.نیشخند
ادامه دارد...

+ هلیا ; ٦:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢
comment نظرات ()