خاله خانوم

 

دعوتمون کرده بودن به یه مراسم عقد. رفتیم. خانواده داماد زودتر از ما اونجا بودن چون از شهر دیگه ای اومده بودن. عروس را که از آرایشگاه آوردن خانواده داماد گفتن چون ما باید زود راه بیفتیم یه کم عجله کنید. عروس و داماد نشستن سر سفره عقد که یهو خاله داماد گفت همه فامیلای عروس برن تو اون اتاق. اول کسی متوجه نشد منظورش چیه اما دوباره خاله خانوم فرمودن زود باشید دیگه. مامانم گفت یعنی چی؟ اونم گفت ما رسم نداریم موقع عقد کسی به غیر از پدر و مادر خواهر و برادر عروس کسی از خانواده عروس بیاد سر سفره عقد. ما را میگی چشمها شد چهار تا. این دیگه چه رسمیه؟؟؟ درد سرتون ندم ما را کردن تو اتاق تا عقد خونده شد. بعد گفتیم حالا بریم بیرون. اما خاله خانوم فوق الذکرفرمودن که حالا میخوایم عکس خصوصی بگیریم کسی نیاد بیرون.... .

 

+ هلیا ; ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٧
comment نظرات ()

تنفر

 

داشتم دکتر کپی را نگاه می کردم که تو بخش ایمیلها یه کلیپی نشون میداد از یه معلم که داشت سر دو دانش آموز را به هم می کوبید تا به خیال احمقانه خودش اونا را تنبیه کنه تازه به همینم اکتفا نکرد نامرد، اونا را مجبور کرد تا همدیگه را کتک بزنن تا بازم به خیال خبیثش اونا را تحقیر کرده باشه. از همچین آدمای عقده ای متنفرم، حالم به هم می خوره.

البته پارسا میگه اینا ممکنه ساختگی باشه. میگه کی فیلمبرداری کرده؟ میگم یکی از بچه ها. میگه بچه روستایی دوربینش کجا بوده، موبایلش کجا بوده. گفتم الان دیگه همه موبایل دارن. میگه نه تو مدرسه.

نمیدونم.... شاید.....

متفکرمتفکرمتفکر

 

به علت خشونت زیاد لینکش را حذف کردن

 

+ هلیا ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٠
comment نظرات ()

تصمیم

 

از تنبلی خسته شده بودم. مثلا می خواستم آدم زرنگی بشم.

اما مگه شد. مگه گذاشتن.

اینا همش بهونه اس. فکر کردی اگه خیلی به زرنگی فکر کنی زرنگ میشی؟ زهی خیال باطل. اگه به جای فکر کردن به زرنگی، واقعا از جا پاشی، واقعا واقعا زرنگ میشی.

یکی نیس اینا را به خود من بگه.

 

+ هلیا ; ۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۳
comment نظرات ()

افتتاح غمگینانه

 

دوست نداشتم مثل بعضیا آینه دق باشم و همش حرفای ناامید کننده بزنم اما نشد. خبری که شنیدم خیلی تلخ بود و هوای گریه را به سرم زد.

رفت.به همین سادگی. کجا؟ آن دنیا. یکی از دوستان خوب. امین.

روحش شاد.

 

 

+ هلیا ; ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱
comment نظرات ()