یلدا

سلام

یلداتون مبارک

عمرتون مثل یلدا طولانی....... پایانش مثل پایان زمستان بهاری و عاقبت به خیری....... بهرتون از زندگی نعمتهایی به سفیدی و پاکی دانه های برف........ دلاتون به قرمزی هندونه و انار..........  اما رابطتون به سردی زمستون نباشه.

حالا همه بگین ایشالا

+ هلیا ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳٠
comment نظرات ()

روز جهانی معلولین

امروز 12 آذر روز جهانی معلولین است . این روز را به همه معلولین تبریک میگم . آرزو میکنم همه روزه روز معلولین باشه تا مسئولین و مردم یادشون بیفته معلولی هم وجود داره . برای من یه مناسبت دیگه ای هم هست که البته 13 آذره و اونم روز تولدمه . تبریک بگین یالا تا دپرس نشدم .نیشخند

+ هلیا ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٢
comment نظرات ()

محرم

شیعیان از نو شد ماه محرم

+ هلیا ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/٦
comment نظرات ()

دوستان معلول من(2)

 

سلام ببخشید که این مدت وبلاگ را آپ نکردم
و باز هم ببخشید که به وبلاگ دوستان هم سر نزدم
در ادامه معرفی دوستان موفقم به یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستانم میرسیم که از قضا از اعضای سایت اسپشیاله ایشون متخصص در امر کامپیوتره و در این زمینه بسیار انسان موفقیه .درسه جا مشغول به کاره یکی در یک انتشارات که مسول تنظیم و صفحه آرایی است. کار دومش نیز تنظیم و صفحه آرایی در انتشارات دیگر است. و کار سوم به عنوان گرافیست در یک موسسه تبلیغاتی است. یکی از ویژگی های برجسته ی  کاری ایشون تسلطش بر نرم افزاری است که در قم فقط و فقط سه نفر توانایی کار با این نرم افزار را دارند و به همین دلیل بسیار پیشنهادات کاری از سوی انتشارات مختلف برای بانو وجود داره. ایشان نیز در زمینه ورزش ید طولایی دارد که مقامهای کشوری زیادی را نصیب ایشان کرده. برای خود سوییت کوچکی با همه امکانات درست کرده که زندگی مستقل را برایش امکانپذیر کرده. راستی یادم رفت بگم کی بود. ایشون خانم بانو از اعضای قدیمی سایت اسپشیال هستن.
خیلی کتابی شد؟ ببخشید. آخه دوس دارم وقتی از کسی که اینجا غایبه مینویسم با احترام و کتابی بنویسم.من زندگی بانو را خیلی دوس دارم همینطور خودش را . دختر بینهایت با محبتیه و بسیار سخت کوش اگر شما بدونید چه مسافت های طولانی را پیاده میرفت تا به مدرسه بره. البته بانو همه اینها را از مادرش داره. وقتی تازه معلول شده بوده دکترها به خونوادش گفته بودن که دیگه نمیتونه راه بره شما هم الکی خودتون و اونو اذیت نکنید اما مادرش گفته بوده یا راه میره یا میمیره دختر من رو ویلچر نمیشینه. مادرش بسیار بسیار تلاش میکنه تا به اون کمک کنه تا راه بره و بالاخره موفق میشه. آفرین به این مادر. متاسفانه بسیاری از خانواده ما معلولین مثل مادر بانو عمل نمیکنن و باز هم متاسفانه به همین دلیل بسیاری از معلولین از جمله خود من افرادی با اعتماد به نفس پایین بار می آییم که برگشت به زندگی معمولی برای ما بسیار سخت و در سنین بالا اتفاق میفته که باعث میشه سالها از افراد معمولی عقب بیفتیم. این سن بازگشت به زندگی معمولی برای من متاسفانه 22 سالگی بود. حالا با مقایسه بانو و من میشه فهمید که رفتار خونواده چقدر در زندگی من معلول موثره. 

 

+ هلیا ; ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٢٧
comment نظرات ()

آدرس جدید

آدرس جدید وبلاگ پریسا 

+ هلیا ; ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٧
comment نظرات ()

دوستان معلول من

سلام

میخوام چند تا از دوستام را که دارای معلولیت هستن و به نظر من موفق هستن را اینجا یاد کنم که شاید تجربیات و راههای موفقیتشون چراغ راهی برای بقیه باشه.

اولین اونها مریم هستش که ایشون نخاعی هستن و در رشته ورزشی شنا مشغولن. تا حالا مدالهای زیادی در مسابقات کشوری گرفتن. مریم پارسال با آقایی در شرایط خودش ازدواج کرد یعنی دو ویلچری. بسیار زندگی خوب و شادی با هم دارن تمام خونشون را مناسب سازی کردن. به عنوان مثال کابینتهای آشپزخونه همه زمینیه و مریم هم یه ویلچر خریده که قابلیت ایستادن را به مریم میده. اونا با هم خونه را تمیز میکنن و اینطور بگم همه کار را با کمک  هم انجام میدن. اینم بگم مریم و همسرش اولین زوج ویلچری قم هستن و مریم در انجمن ضایعات نخاعی قم مشغول به کار بود اما به دلیل بارداری استعفا کرد که متاسقانه به دلیل برخی مشکلات کودکش را از دست داد. امیدوارم که او و همسرش به زودی دوباره طعم شیرین کودک را بچشن.

این اولین دوست موفق من بود که هم در زندگی و هم در ورزش و هم در کار موفق بود و هست.

ادامه دارد ...

+ هلیا ; ٧:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٧
comment نظرات ()

آشنایی با معلولین

خوب اول از اینکه اینقدر دیر اومدم معذرت میخوام.آخه پریسا مریض بود و تازه خوب شده.

و اما ادامه داستان. بعد اینکه تشکیل پرونده دادم برای راست و ریس بعضی کارا رفتم بهزیستی که یه آقایی به پدرم گفت این چرا بدون بریس راه میره ؟ بیاین تو اتاق ببینم. رفتیم تو. اون آقا معاینه کرد و کلی تعریف کرد که فلانی اینقدر به بریس عادت کره که زندگی بدون بریس براش امکان نداره . خداییش هم زندگی برای کسایی امثال من بدون بریس معنا نداره. پدرم گفت بچه که بود بریس داشت اونم دو تا اما نتونست استفاده کنه بعدش دیگه براش نخریدیم خلاصه فهمیدم اون آقا مهندس پزشکی بهزیستیه که میخواد برا خودش مشتری جمع کنه البته خدا خیرش بده. بریس را خریدم اما دریغ از استفاده. یکسال بعد که از همه دنیا بریده بودم و القضا برای کاری به بهزیستی رفته بودم یکی تو اونجا گفت که چرا نمیای ورزش معلولین ؟ گفتم مگه معلولین ورزش هم دارن؟ بنده خدا چشاش شد چهار تا. گفت مگه نمیدونستی؟ گفتم نه . گفت پس فردا بیا فلان استخر وسایلت را هم بیار. گفتم باشه . رفتم . یا للعجب بعد از بهزیستی این دومین جایی بود که اینهمه معلول با هم میدیدم. که همه خوش و سرحال بودن موقع رفتن هم خودشون رفتن بدون اینکه کسی بیاد دنبالشون. اونجا بود که دیدم خیلیاشون بریس دارن و راحت رفت و آمد میکنن این نقطه شروعی بود تا من از بریس بیشتر استفاده کنم و باز هم نقطه شروعی بود برای زندگی من و به عبارتی تولدی دیگر در بیست و دو سالگی برای من. از اینجا دیگه ارتباطم با معلولین زیاد شد تا حالا که هنوز هم ورزش را ادامه میدم.

+ هلیا ; ٢:٥۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۸
comment نظرات ()

چگونه با معلولیت زندگی کردم؟ (2)

 

خوب، بعد از یکسال بدون اینکه بخونم تو رشته زبان داشگاه آزاد شرکت کردم آخه درس اختصاصی نداشت. که رشته مترجمی قبول شدم و شروع به تحصیل کردم. سال آخر بودم که آبان ماه عضو سایت اسپشیال شدم و از اونجا هم با پپر آشنا شدم که اولین دیدار ما تو نمایشگاه کتاب سال 88 بود. مرداد 88 عقد کردیم، اسفند رفتیم خونه خودمون، و پریسا دی ماه 89 به دنیا اومد. زندگی خوبی داریم. البته اگه دیگران بزارن. همش میپرسن کسی کمکتون میکنه؟ پریسا را چطور نگه میدارین؟ و از این چیزا که من به شدت از این موضوع ناراحتم چون دایما زندگیمون زیر ذره بین دیگرانه. یه نمونش را میگم رفته بودیم عروسی که من پریسا را گذاشتم رو زمین بخوابه آخه عادت نداره تو بغل باشه و وقتی یکم بیشتر از حد معمول بغلش میکنیم عصبی میشه و گریه میکنه. بعد یه مدت مامانم گفت پریسا را بده من ببرم اون طرف خنکتره. یکی از اقوام به مامانم گفت بچه را بگیر بغل خودت این نمیتونه تو بغلش نگه داره . منو میگید از عصبانیت شدم لبو.

+ هلیا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/۱٥
comment نظرات ()

← صفحه بعد